آدم و حوا

روایتگران سیبی از جنس عشق

آدم و حوا

روایتگران سیبی از جنس عشق

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۳/۰۴/۲۱
    :)

جفا

چهارشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ق.ظ

قصد جفاها نکنی وربکنی با دل من

وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من

#مولوی

  • ۲۵ تیر ۹۳ ، ۰۴:۴۰
  • آدم و حوا

:)

شنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۳، ۰۳:۵۸ ق.ظ

دست هایم را ها میکردم در سوز زمستان

تو آفتابم شدی!

تنهایی دستم را گرفته بود و لبه پرتگاه رسانده بود

همدمم شدی....

یک روز بعید میدانستم کسی را بخواهم که تمام وجودم برای او باشد

اما شد

تو آمدی به زندگیم و همه چیز زندگی ام شدی...

تو بهار زندگیم شدی....

بهار زندگی کسی که به تکرار پاییز رسیده بود...

لبخندت مرا تا انتهای خوشبختی برد....

تااااا انتهای خوشبختی...

لبخند تو....برای یک عمر خوشبختی من کافی است....

کافیست...باور کن!

  • ۲۱ تیر ۹۳ ، ۰۳:۵۸
  • آدم و حوا

بهانه ای برای نوشتن

پنجشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳، ۰۳:۲۸ ق.ظ

مدتی بود که به دنبال بهانه ای برای نوشتن می‌گشتم. اما فهمیدم که نوشتن برای او بهانه نمی‌خواهد. همین که "حالمان خوب است"، بهترین زمان نوشتن است.

دیروز چشمم به این عکس افتاد:

  • ۱۹ تیر ۹۳ ، ۰۳:۲۸
  • آدم و حوا

نوشتن.....

چهارشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۰۴ ق.ظ

وقتی نوشته هاتو دوست نداشته باشه....

دیگه هیچ کلمه ای کنار کلمه ی دیگه نمیشینه.....

نوشتن سخت میشه....خیلی سخت

  • ۱۸ تیر ۹۳ ، ۰۲:۰۴
  • آدم و حوا

یک صبح تابستان...

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۴:۵۰ ب.ظ

میبینی چقدر عجیب است!

که حالا من از بین تمام دارایی هایی دنیــــا

فقط بیدار شدن بین بازوهایت در صبح یک تابستان را میخواهم....


  • ۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۶:۵۰
  • آدم و حوا

تنها شده بودم...........!

يكشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۳، ۱۰:۴۷ ب.ظ

اون روز خیلی سخت گذشته بود....دارم فکر میکنم چند سال پیش....پنج سال پیش به این فکر میکردم که آینده ای دارم که قراره انقدر حالمو بد کنه....پنج سال پیش کجا بودم؟به چی فکر میکردم؟

نه من هرگز فکر نمیکردم که روزی برسه که با تمام وجودم از کسی بخوام که نره......ازش خواهش کنم که بمونه و برای همیشه مال من باشه!حضورش همیشگی باشه.....................

هرگز فکر نمیکردم یک روز به خاطر حرف های خودخواهانه ت قراره دم غروب  های های گریه کنم و تمام شدنمو از خدا بخوام.............

اون روز تنها شده بودم....

با تمام سلول هام عجز و ناتوانی رو حس کرده بودم.....

تنها گریه کرده بودم............

ولی تو خودخواهانه نخواسته بودی اینو بفهمی.....................

خسته بودم...به آینه نگاه کرده بودم........ازین حجم تنهایی تعجب کرده بودم!!!!!!!

تو....تو....با تمام حرف های عاشقانه ت منو تنها گذاشته بودی ............

شب شده بود و تنها با حجم بزرگ و عجیییییییییییییبی از بغض خوابیده بودم...........همچنان با یاد تو.......................

تمام!


  • ۱۵ تیر ۹۳ ، ۲۲:۴۷
  • آدم و حوا

هوای یار‎

شنبه, ۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۲۱ ب.ظ
تمام معنای زندگیم در سه حرف خلاصه شده. کلید صندوقچه دلم همین سه حرف است. الف، سین، میم ... کوتاه است ولی معجزه وار دوست داشتنی!
چقدر حس زیبایی است وقتی دست تقدیر تو را به فاصله ی چند قدمی از کسی می رساند که شب ها رویایش را میبینی و روزها را به امید آغوش گرمش سپری میکنی. ای کاش میشد نظری دیگر بر آن ماهتاب بیندازم ....
  • ۰۷ تیر ۹۳ ، ۱۴:۲۱
  • آدم و حوا

شبی دیگر …

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۳، ۰۳:۴۵ ب.ظ

به یاد می آورم روزگاری را که میگفتیم "تا سه نشه بازی نشه!" امشب "سه" شد! سومین شب از شب های سریالی "و باز هم شکستن!" شکستن دلی که یاد من در آن جاریست و چقدر از مشاهده این سریال متنفرم …

با تمام وجود امیدوارم این بار "بازی" شده باشد!

  • ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۵
  • آدم و حوا

دل داده شده پس گرفته نمیشود!‎

پنجشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۵۰ ب.ظ

کسی از حالم نپرسیده. برای خودم مینویسم. حال من خوب است. ولی حال او خوب نیست … میگوید همچون دو هویج باید کنار هم باشیم و حقی برای کنار هم گذاشتن حروف مقدس ع ا ش ق ت م ندارم …

علاقه ام به خودش را دروغ میداند … ولی من خسته نمیشوم از این دروغ انگاشته شدن های تکراری. میدانم از روی خستگی و عصبانیتش است

دختر است دیگر … گاهی دلش میخواهد خودش را  خالی کند تا با رهایی از تصنعات رفتاری زلال بماند …

  • ۰۸ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۰
  • آدم و حوا